مرجان تنها

می بوسم و میگذارم کنار چیزهایی را که ندارم دستات و چشات و عاشقیتو

 من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

خاطراتش عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..

و من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .امروز و يادم مي مونه گفتي تو نباشي يكي ديگهههههههههههههه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 16:31  توسط مرجان  | 

دعاکن نمیرم در این وحشت خانمان سوز

از این ترس از چشمهایت جدایی

از این خستگی، تشنگی، آشنایی

 

دعا کن برایم

که من دست از آسمان شسته ام باز

که می سوزد از خشم و آتش وجودم

ز اندوه های ناتمام و غم بی پناهی

 

دعا کن برایم

خدا را بیابم

خدایی که گم کردمش در تب شک

کجا؟؟؟

در پس کوچه های "کجایی؟ کجایی؟"

 

دعاکن نمیرم

زحسرت ز فریاد

و شاید بمانم شبی دیگر اینجا

جدا از سیاهی تباهی

 

دعاکن نمیرم

و یک بار دیگر ببینم

که چشمان نازت پر از آشنایی

به من خیره مانده است

 

دعاکن نمیرم

اگر دستهایت ز من دور مانده است

خدا هم در این بیقراری

کمی تار و بی نور مانده است

 

دعا کن برایم

که تنها تر از آسمانها

که تنها تر از سنگهای لب ساحل هستم

 

دعا کن بمیرم نمانم پس از تو

که من بی نگاهت شبی باطل هستم

 

دعا کن ...!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 21:0  توسط مرجان  | 

دريا، - صبور وسنگين -

مي خواند و مي نوشت

- "... من خواب نيستم !

خاموش اگر نشستم ،

مرداب نيستم !

روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم

روشن شود كه آتشم و آب نيستم !"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 22:11  توسط مرجان  | 

نه سه نقطه ايم كه يعني ادامه داريم ...
                                          نه يك نقطه كه يعني تمام شده ايم .

              دو نقطه مانده‌ايم ،ميان زمين و هوا :

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 0:45  توسط مرجان  | 

وقتی تو نیستی

هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها ...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها ...

هر روز بی تو

 

روز مباداست.. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 16:22  توسط مرجان  | 

 

هر جا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه

اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه

اينجا يكي از حس شب احساس وحشت مي كنه

هرروز از فكر سقوط با كوه صحبت مي كنه

جايي كه من تنها شدم شب قبله گاهه آخره

اينجا تو اين قطب سكوت

كابوس طولاني تره

من ماه ميبينم هنوز اين كور سوي روشنه

اينقدر سو سو مي زنم شايد يه شب ديدي منو

هرجا چراغي روشنه از ترس تنها بودنه

اي ترس تنهاي من اينجا چراغي روشنه

اينجا يكي از حس شب احساس وحشت مي كنه

هر روز از فكر سقوط با كوه صحبت مي كنه

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 18:33  توسط مرجان  | 

من صدای کفش های خدا را می شنوم

آن دم که هر ثانیه ما با من قدم بر می دارد


من صدای خدا را می شنوم

آن دم که آهسته گریستم


من نگاه خدا را دیدم

آن دم که چشمانم را بستم


و این جست و جوی بی انتهای تا به خدا رسیدن

و فاصله ها دیگر پاک شدند


یک لحظه مرا بخوان یک بار

فقط یک بار دیگر صدایم بزن


و فقط یک دم فقط یک دم با من

بخوان


و خدا  را صدا بزن

من ردپای خدا را دیدم

میان ما قدم بر می داشت

هر گام که به سوی تو آمدم از من دورتر می شد

نکند او دانست من عاشق شدم


او که گفته بود عشق تنها برای اوست.....


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:14  توسط مرجان  | 

گفتی:
           " پــــروانــــه خواهـی شـد "

امـا تـو شـــمـــع مـبـاش

مــن از سـوخـتـن می تـرسـم

.

..

... 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 2:21  توسط مرجان  | 

گاهی خیال می کنم از من بریده ای

بهتر ز من برای دلت بر گزیده ای


از خود سؤال می کنم آیا چه کرده ام؟

در فکر فرو میروم، از من چه دیده ای؟


فرصت نمی دهی که کمی درد دل کنم

گویا از این نمونه مکرر شنیده ای


از من عبور می کنی و دم نمی زنی

تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای


یک روز می رسد که در آغوش بگیرمت

هرگز بعید نیست خدارا چه دیده ای!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 18:9  توسط مرجان  | 

من آموخته‌ام

در پس تمامي لحظه‌ها

دمي بايد سكوت كرد

به احترام تمامي لحظه‌هايي كه فرصت جوانه‌زدن نداشتند!

من ذكر مي‌گويم براي آشفته نشدن خيال‌ات

براي خورشيد كه روشن كند آسمان زندگاني‌‌ات

و براي ستاره‌ها

كه هر شب به دعا بنشينند براي سبزي فردايت

كاري از من بر نمي‌آيد جز ذكر‌ گقتن و صبوري كردن

لبخند بزن

مي‌گويند جايي ميان تمامي دل‌خوشي‌ها

دستي ايستاده است و فردا خيرات مي‌كند!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:6  توسط مرجان  | 

نيايش برترين جلوه ي عشق است . نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد . دعا خواندن از سر ميجوشد و نيايش از دل . آنها كلمات اند و نيايش ، سكوت محض .
خدا همه چيز ما را مي داند ، بنابراين ، به كلمات ما احتياجي ندارد . او پيش از آنكه ما بگوييم ، شنيده است . نيايش ، محاوره نيست ، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت . نبايد چيزي گفت ، نبايد چيزي خواست ، نبايدچيزي طلب كرد ، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است . خدا پيش از آن كه تو او را بخواني ، تو را خوانده است . مولوي چه خوب گفته است كه ؛ اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است . آنها در همه لحظات مشغول نيايش اند . در ساحت نيايش ، حتي فكر نيز بايد خاموش شود . آنجا فقط چشمان خويش را ببند ، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو .
در آن خلوت درون ، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود ، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي . اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد . اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد . هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي ، نجواي او به گوش مي رسد . در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد . دل در اين هنگام ، همچون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است . حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد ، بلكه او بي كلام سخن مي گويد . او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند . او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد . بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 19:14  توسط مرجان  | 

به نظر من اين شبا شب قد كردن و اندازه گرفتن خوبيها و بديهامون تو يه سالي كه گذشته

                خدا كنه امسال بهترين سرنوشت  و  خدا براي همه از سر بنويسه

                          اگه دلتون شكست من فراموش نكنيد  برا م دعا كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 21:48  توسط مرجان  | 

در اين شبهاي باراني  گريه هاي پشيماني  

 تنها فرصت من شد نصف يعني  ديگه فرصت ندارم  يه بار ديگه من به جرم نكرده متهم شدم ........................

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 21:33  توسط مرجان  | 

جعبه مدادرنگی ...

جعبه مدادرنگی را برمی دارم
جای خالیت را سبز می کنم
و از جاده ای که رفتی
تا امتداد خانه قلبم فرش قرمز پهن می کنم
و مداد آبیم را نمی تراشم
تا زمانی که بیایی و آسمان دلم را آبی کنی!
 

                                                                

                                       

 

           

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 17:44  توسط مرجان  | 

تمومه سهم من از تو يه  حلقه ست  كه تو دستامه

                                                                             

 

   تمومه سهم تواز من يه عشقه بي سرانجامه                                        

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 6:3  توسط مرجان  | 

انگشت هاي دست خيلي زياد ميان وقتي ميشمرم چند بار احساس تنهايي نكردم
+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 17:12  توسط مرجان  | 

                                    

دير است دير .........

براي عاشق شدن براي تو

و براي من كه جز نگاه تو د يگر هيچ ندارم تا به ديوار اتاق بياويزم چه زود فراموشت شدم !!

دلم آيينه قديمي ام را مي خواهد تا روزي هزاران بار تو را ميديدم واكنون تصوير تو را كه هزاران

بار در حال كمرنگ شدن است......!!

دلم عشق ميخواهد .........

 دلم تو را مي خواهد.............دير است دير..... براي تو

                                                              براي عاشق شدن

براي مني كه بيشتر از عشق به تو محتاجم............

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:1  توسط مرجان  | 

گاهی

کم

می آورم

 

مثل

 

همین امشب..........إيه شب خواب آروم بي تو

 

محاله..............

 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 22:1  توسط مرجان  | 

حتي عكستم ندارم كه بزارم روبروم اونقدر نگاش كنم تا بشكنه بغض گلوم  خيلي وقته از تو دورم كاش صدام و بشنوي كاش  طلسم پر غروره  اين سكوت بشكني اونقدر دلم گرفته  كه ميخوام گريه كنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 22:1  توسط مرجان  | 

دنیا رو بی تو نمیخوام    یه لحظه   دنیا بی چشمات یه دروغه محضه   یادت داره دیوووووونم میکنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:55  توسط مرجان  | 

 

آن روز که آمدی تابستان بود و هوا آفتابی ..

و من مثل همیشه منتظر ..

منتظر اویی که قرار است در باران بیاید ..

مگر به ما نگفته بودند که آن مرد در باران آمد ..!

ولی آن روز هوا آفتابی بود ، باران هم نمی بارید ..

شاید هم قرار بود که ببارد ولی فراموش کرده بود ..

کسی چه می داند ..؟

و من این را به فال نیک گرفتم ..

و گمان کردم با اینکه او در باران نیامد و بدون اسب است ..

همان است که عمری در رویا هایم نقش اول را بی غلط بازی کرده است ..

اما آن نازنین اهل ِ پاییز , بی دلیل و شاید طبق قانون وداع ِ سرنوشت ..

رفت ..

و من قهر کردم با آسمان ..

که اگر آن روز باریده بود , هرگز از خانه بیرون نرفته بودم ..

و شاید هرگز او را نمی دیدم ..

از آن روز که او رفت ..

مـاه عزیزتر است ..

برای شبهای پر از آتش و پاییز تنهایی ام ..

باران چشمم دیگر نمی گذارد ..

می گوید , نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ..

و من می بارم ..

تا خاطره ی روز یا شبی دیگر .. .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 1:45  توسط مرجان  | 

شيشه اي مي شكند...

     يكنفر مي پرسد، چرا شيشه شكست؟

          مادري مي گويد، شايد اين رفع بلاست...

               يكنفر زمزمه كرد: باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست

 

كاش امشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور شكست...

عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...

امشب اما ديدم... هيچ كس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

 

از خودم مي پرسم:

 

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 1:33  توسط مرجان  | 

 هر ستاره ، شبیست که از تو دورم ..... آسمان چه پُر ستاره ست برای مرجان بی تو  

                                         

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 4:14  توسط مرجان  | 

نمیدانم قد من کوتاه است

یا آسمان زیادی بلند است

یاشاید هم در بختم این چنین نوشته شده

                                    که قادر نیستم چند ستاره محض رضای دلم بچینم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 4:8  توسط مرجان  | 

اگر مانده بودی

اگر مانده بودی تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم به شبهای غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم ، تو را می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دِگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پَرشکسته ، مانده بودی اگر بال و پَر داشت

 

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی

با تو دریا پُر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گِل

مانده بودی اگر ، موج دریا تا اَبد هم پُر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو ، من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم

                                                   مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت با وجود تو رنگ سحر داشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 15:30  توسط مرجان  | 

من اینجا ،
دلم سخت
معجزه می خواهد و
تو انگار،
معـجزه‌هایت را
گذاشتـ‌ه‌ای برای روز مـبادا..................

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 1:35  توسط مرجان  | 

چه زيباست بخاطر تو زيستن
وبرای تو ماندن و به پای تو مردن و به عشق تو سوختن

و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن

برای تو گريستن و به عشق و دنيای تو نرسيدن
ای کاش مي دانستی بدون تو مرگ گواراترين زندگی است
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکيباست
ای کاش مي دانستی مرز خواستن کجاست
و ای کاش می ديدی قلبی را که فقط برای تو می تپد

حرفها را گاه نمی توان گفت
من لحظه های با تو بودن را با اشکهايم تداعی می کنم

وعطر نفسهای تورا در بند بند وجودم مي بلعم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 18:17  توسط مرجان  | 

امشبم مثل خیلی شبهای دیگه یه هاله ی اشک چشمامو پوشونده و یه نم بهاری گونه هامو تر کرده

یه لکه ی بزرگ غم صفحه ی سفید ذهنمو به تاریکی کشونده و یه حسرت عمیق مدام توی سینم چنگ می کشه

حسرت روزای با تو بودن شبهامو بی ستاره کرده و تصور روزای بی تو بودن از روزام یه شب خاکستری ساخته

آره ، باورش سخته ولی باید باور کنم که بهار با تو بودن بالاخره خزون شده و عادت لمس دستات برای همیشه اسیر چمدونهای خاک گرفته ی خاطرات شد

 چطور میشه نشست و دید و دم نزد ، وقتی که آرزوهات یکی یکی رنگ می بازن و زندگی سیاه قلمت کمرنگ و کمرنگ تر میشه

منو ببخش ،منو ببخش اگه کمرنگم

منو ببخش ،منو ببخش اگه هنوزم دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 15:49  توسط مرجان  | 

ماه من ..

۵ سال از اولین نگاهمان گذشت ..

نگاهت در چشمانم ، ۵  ساله شد ..

و انگار همین دیروز بود .. .     ۱۹ فروردین

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 16:41  توسط مرجان  | 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:36  توسط مرجان  |